مائدهمائده، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

نازنین دخترم مائده

دختر قشنگ مامان!

وابستگي ات را مثل نخي به پايم بسته اي و مرا مثل بادبادكهاي سرگردان دنبال خود مي كشاني به طوري كه   از بعضي تصميم هاي سرنوشت ساز زندگيم دست كشيده ام و با تو بودن را انتخاب كرده ام.   چشمهايم را مي بندم   زمان را متوقف مي كنم    مسافتها را از بين مي برم و تو را در آغوش مي گيرم    دلم براي در آغوش گرفتنت تنگ شده است   در آغوشت كه مي گيرم    آن قدر آرام مي شوم   كه حتي فراموش ميكنم بايد نفس بكشم    ...
30 تير 1393

آمانا....

مائده ی عزیزم چقدر خوشحالم که میتوانم نسبت به سابق معانی کلماتی را که ادا میکنی را بفهمیم. چقدر دلنشین است بیان تو و چه دلنشین است صدایت. هرآنچه را که میخواهی میگویی آمانا ،یعنی به من هم بدید عروسک مامان،نازگل بابا امیدوارم هر روز لغات جدیدی به گنجینه ی لغاتت اضافه شود. دوستت داریم شیرین زبونم. ...
26 خرداد 1393

فوت کردن

نازگلم چند روزیست که فوت کردن را خیلی خوب یاد گرفتی هرآنچه از خوراکی ها به دستت میرسد ابتدا فوت میکنی و بعد به پاس کارت برای خودت دست میزنی! لحظات ما با تو مثل عسل کشدار شده. چقدر خوبه که هستی عسلم. ...
26 خرداد 1393

روزهایت پرگل باد...

دختر عزیزم این روزها همراه باباجون زیاذ به پارک میروی و هر زمان که برمیگردی شاخه گلی برایمان میاوری. خستگی  روزانه ی ما با مهربانی نگاهت ،شیرینی کلامت، و طراوت جانت از تنمان فروکش میکند. دوستت داریم عزیزم.... دامنت پرگل و لحظاتت سرشار از عطر گلهای بهاری باد. اینم گلهایی که شما زحمتشو برامون کشیدی   اما دخترم ازین پس به حرف باباجون گوش کن و گلها را ناز کن!             ...
26 خرداد 1393

شعرمورد علاقه ی گل دخترم

اتل متل ی مورچه...     اتل متل یه مورچه قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد   مورچه پا شکسته راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه تو لونه انبار کنه   مورچه جونم تو ماهی عیب نداره سیاهی خوب بشه پات الهی ...       ...
26 خرداد 1393