مائدهمائده، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

نازنین دخترم مائده

مــــــــــــادرانه ... نـــــه ... عاشــــــــــقانه

  ❤ مــــــــــــادرانه ... نـــــه ... عاشــــــــــقانه ❤ مـــن قصــــه ي با تــــو را تا ابـد اینگـــــونه آغــــاز میکنـــــم: يکــــی بـــود هــــنوزم هســــت خــــدایا همیــــشه باشــــد ...
20 مهر 1393

مهرت افزون پاییزت قشنگ

نازنینم!   باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ ٬ پاییزت مبارک . . .     پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرد روی زمین پر از بــــرگ زرد دسته دسته کلاغا میرن به سوی باغا همه باهم یکصدا میگن قار قار قار قار     ...
7 مهر 1393

بازی های دختر کوچولوی ما

بازی های مائده کوچولوی ما بازي ما اين است كه تو چهار دست و پا مي روي و منظورت اين است كه من چهار دست و پا دنبالت كنم و تو جيغ بكشي و فرار كني و بروي بالاي مبل   عاشق بازي دالي موشه هستي و خيلي با هيجان جيغ مي كشي و شادي مي كني.   و قتي بابا دراز مي كشه پاهایش را به سمت بالا نگه مي داري، خودت را روي پاهايش  خم مي كني و مي گويي: «پَ پَ» گاهی در آغوشم مي آيي و  الكي مي گويي:«آبه» تا من شكمت را بخورم و تو بلند بلند مي خندي و سپس تو هم به تقليد از من شكم من را مي خوري و مي گي :«آبه؟!»   ...
20 شهريور 1393

دختر قشنگم

عزيز دلم! تو هر روز با كارهاي قشنگت و صحبت كردن با مزه ات بابا را  به وجد در مي آوري      از اين كه  وقتي با تمام خستگي از سر كار مي آيد و مي بيند تو يك كارجديد، كلمه جديد ياد گرفته اي خستگي اش را فراموش مي كند، مي بوسدت  و فشارت مي دهد و از چشمان نافذت انرژي مي گيرد و باهم شروع به بازي كردن مي   كنيد   چقدر دنيايت قشنگ است؛ پاك و كودكانه، كاش دنياي ما هم رنگ و بوي دنياي كودكانه تو را داشت. عاشقانه   دوستت داریم... ...
11 شهريور 1393

شعری برای نفسم...

چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم   قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم   نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی   تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی   خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت   کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت   خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم   جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم     هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن   دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من   من واسه ی داشتن تو، قید یه دنی...
30 مرداد 1393

دختر رويايي من!

دختر رويايي من! دختر رويايي من!   بابا نوئل قصه هايت پدرت توست  ؛بابانوئلي كه با عشق هر آنچه تو بخواهي را اجابت مي كند. بابانوئلي كه تمام   دارو ندارش تويي و براي خوشبختي ات تا جان در بدن دارد از هيچ كاري فروگذار نيست. عاشقانه دوستت داریم   عروسك نازم.      ...
26 مرداد 1393

مادر دوست داشتني عروسكها

عروسكها مادر دوست داشتني عروسكها!   آغوش تو ناز بالش هزار رویای ندیده ی من   و لالايي ات، آرامش وجودم   من در هواي بودن تو نفس مي كشم   من با ديدن روي ماه تو   ستاره مي شوم و مي درخشم   عروسكم!   فراتر از هر آنچه كه من، بابا،  و عروسكهايت را دوست داري   دوستت دارم  ...
9 مرداد 1393

واکسن 18 ماهگی

امروز آخزین واکسن دوران کودکی ات را زدیم. باباجون  شمار ا به اطاق بردند و پشت در فقط صدای گریه هایت را شنیدم و ... سه روز مدام تب داشتی و زمان راه رفتن با کمک گرفتن از مبل و دیوار راه میرفتی. هربار مسیری را میرفتی دستت را به پایی که واکسن زدیه بودی میزدی  و میگفتی درد، درد.   عروسك مامان!   ديگه از دست واكسنهايت راحت شدم و رفت ان شاءالله تا 6 سالگي. از بدو تولد تا به حال هر وقت واكسن داشتي   من از دو روز قبل به جاي تو تب مي كردم و طاقت ناله ها و بيقراري تو را نداشتم. اميدوارم هميشه سلامت باشي   تا من از ورجه وروجه هايت لذت ببرم.      ...
3 مرداد 1393